سفارش تبلیغ
سرور مجازی ‌هاست ایران

کبو ترانه .... تا بام ملکوت
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان


حکایت عجیبی است رفتار ما!!  
خداوند میبیند و میپوشاند ،
مردم نمی بینند و فریاد میزنند...


[ دوشنبه 92/5/28 ] [ 9:7 صبح ] [ ] [ نظرات () ]

قابل شمارش نیست !

 وقتی که پیامبر اکرم (صلی علی الله علیه وآله وسلم ) به معراج رفتند ملکی را دیدند  که چندین هزار دست داشت ودر هر دستی هزار انگشت ودر هر انگشتی هزار ناخن وچند هزار پا که در هر پا چند هزار انگشت ودر هر انگشت چند هزار ناخن  وچندین هزار سر که در هر سری چندین هزار چشم وگوش داشت .

حضرت از دیدن این ملک متعجب شده وفرمودند : ای ملک ! به چه امری مشغولی ؟

ملک عرض کرد : حساب تمام اشجار وامطار وریگها وآنچه در عالم موجود است با من می باشد .

حضرت فرمود :در عالم چیزی هست که حساب آن را ندانی ؟

عرض کرد :آری ! یا رسول الله و آن ثواب فرستادن صلوات بر شماست که خداوند آن قدر ثواب برای آن در نظر گرفته است که احدی از عهده ی آن بر نمی آید .

 من که خیلی روحیه گرفتم برای این که امروز این ملک باز هم حساب ثواب صلوات فرستادن شما از هزار دستانش برود وبرای شادی خودتون  هزار گل صلوات بر محمد وآل محمد


پی نوشت : برگرفته از هم وبلاگی سفر کرده بوی پیراهن یوسف


[ سه شنبه 92/5/15 ] [ 10:53 صبح ] [ ] [ نظرات () ]

 

حجاب

تابستون امسال با اون گرمای خفه کننده‌اش توی اتوبوس نشسته بودم.

یه دختر کوچولوی 8-9 ساله هم به خاطر نبود جا دور از مامانش نشسته بود رو صندلی ته اتوبوس.

دختر کوچولو روسری‌اش رو خیلی زیبا با رعایت حجاب همراه چادر عربی سرش کرده بود.

خانوم بدحجابی که پیش دختر کوچولو نشسته بود و خودشو باد می‌زد با افسوس گفت:

«توی این گرما اینا چیه پوشیدی؟ از دست اجبار این مامان باباهای خشک مقدس… تو گرمت نمی شه بچه؟».

همون موقع اتوبوس به ایستگاه رسید و ایستاد.

دختر کوچولو گره? روسری‌اش رو سفت‌تر کرد و محکم و با اقتدار گفت:

«چرا گرممه… ولی آتیش جهنم از تابستون امسال خیلی خیلی گرم تره…».

دختر کوچولو پیاده شد و اون خانم بدحجاب سخت به فکر فرو رفت…


[ دوشنبه 92/4/17 ] [ 9:51 صبح ] [ ] [ نظرات () ]

*هرگاه خواستی بدانی چقدر ثروتمندی، قطره ای اشک بریز و دست هایی که برای پاک کردن اشک هایت می آیند را بشمار...
این است ثروت واقعی!

*یوسف می دانست تمام درها بسته هستند،
اما به خاطر خدا حتی به سوی درهای بسته دوید و تمام درها برایش باز شد...
اگر تمام درهای دنیا هم به رویت بسته شدند، دنبال درهای بسته بدو..
چون خدای تو و یوسف یکی است!

*از مرگ نمی ترسم من فقط نگرانم که در شلوغی آن دنیا مادرم را پیدا نکنم...

*چشم ها بی فایده اند وقتی ذهن کور باشد.

*خوب گوش کردن را یاد بگیریم...
گاه فرصت ها بسیار آهسته در می زنند.


[ شنبه 92/3/25 ] [ 1:54 عصر ] [ ] [ نظرات () ]
* از اینکه تغییر کنی خجالت نکش،
از این خجالت بکش که تغییر نمی کنی

* خدایا
گاهی تو را بزرگ می بینم و گاهی کوچک
این تو نیستی که بزرگ می شوی و کوچک
این منم که گاهی نزدیک می شوم وگاه دور...

* دعا کن، دعا کن و بخواه
شاید بزرگترین آرزوی تو کوچکترین معجزه خدا باشد

* یافته هایت را با باخته هایت مقایسه کن
اگر خدا را یافتی هر چه باختی مهم نیست...

* آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق می گردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور می کند.

* خدایا یا نوری بیفکن یا توری
ماهی کوچکت از تاریکی اقیانوس می ترسد

[ پنج شنبه 91/12/3 ] [ 9:12 صبح ] [ ] [ نظرات () ]



*هر که به من می رسد بوی قفس می دهد
جز تو که پر می دهی تا بپرانی مرا...
..................................متشکرم خدا

*باور نمی کنم خالق نظم دانه های انار زندگی مرا بی نظم چیده باشد.

*یکی قشنگیه منظره را می بیند و یکی کثیفیه پنجره را. این تویی که تصمیم می گیری چه چیزی ببینی. امیدوارم همیشه قشنگ ترین منظره را ببینی حتی از پشت پنجره کثیف!

*هر کس از هر چیزی می ترسد از آن فرار می کند  ولی هر کسی که از خدا می ترسد به او پناه می برد.

* اگر مشکلات شما در زندگی به بزرگی یک کشتی است  هرگز فراموش نکنید که نعمت هایتان به وسعت یک اقیانوس است.

* دعا کردن، صرفا خواهش نیست، بلکه قرار دادن خود در دستان خداست.


[ چهارشنبه 91/10/20 ] [ 1:42 عصر ] [ ] [ نظرات () ]

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛
آرایشگر گفت: “من باور نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد.”
مشتری پرسید: “چرا؟”
آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می‌شدند؟ بچه‌های بی‌سرپرست پیدا می‌شدند؟ این همه درد و رنج وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این چیزها وجود داشته باشد.”

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد؛ چون نمی‌خواست جروبحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده..
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: “به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.”
آرایشگر با تعجب گفت: “چرا چنین حرفی می زنی؟ من این‌جا هستم، همین الان موهای تو را کوتاه کردم!”
مشتری با اعتراض گفت: “نه! آرایشگرها وجود ندارند؛ چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی‌شد.”
آرایشگر گفت: “نه بابا؛ آرایشگرها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی‌کنند.”
مشتری تایید کرد: “دقیقاً! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی‌کنند و دنبالش نمی‌گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.”


[ سه شنبه 91/5/3 ] [ 9:52 صبح ] [ ] [ نظرات () ]

سه حرف دارد؛ اما برای پر کردن تنهایی من حرف ندارد ...
خ د ا


It’s three letters,

But more than enough to keep me company and happy…
G O D


[ سه شنبه 91/5/3 ] [ 9:50 صبح ] [ ] [ نظرات () ]

مثل عصا باش
هزار بار زمین بخور
اما اجازه نده کسی که به تو تکیه داده حتی یک بار زمین بخوره


[ یکشنبه 91/5/1 ] [ 12:56 عصر ] [ ] [ نظرات () ]

آرام باش، آرام!
توکل کن، تفکر کن،
سپس آستین ها را بالا بزن،
آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست به کار شده است.


[ یکشنبه 91/5/1 ] [ 10:28 صبح ] [ ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

اگر روزی دلم گرفت ... یادم باشد که خدا با من است ... که فرشته‌ها برایم دعا می کنند ... که ستاره‌ها شب را برایم روشن خواهند کرد ...... یادم باشد که قاصدکی در راه است ... که بهار نزدیک است ... که فردا منتظرم می‌ماند ... که من راه رفتن می دانم و دویدن ... و جاده قدمهایم را شماره خواهند کرد... اگر روزی دلم گرفت یادم باشد ... که خدای من اینجاست همین نزدیکی‌ها...... و من ، تنها نیستم ...
امکانات وب


بازدید امروز: 1
بازدید دیروز: 16
کل بازدیدها: 116571