سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

کبو ترانه .... تا بام ملکوت
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

شلوغی بازار ها ، ماهی های قرمز تو تنگ های  بلوری ، پدر و مادرایی که در تکاپوی خرید سال جدید از این مغازه به اون مغازه در شتابند و بچه هایی که دست تو دست پدر ومادرا ....... ای روزگار .....
روزای پایانی سال وقتی از تو ماشین به خیابونا و آدما نگاه می کنم ناخودآگاه  می رم  به سالهایی که پدرم ....... همیشه این وقتا یاد پدرم بیشتر از همیشه تو دلم زنده میشه..... 
این وقتا پدرم مار و می برد بازار تا هرچی مورد نیازمون هست برامون بخره  ...... حالا فک نکنین یه قشون راه افتادن برن بازار ... همش سه نفر بودیم (من  ومامان  و بابا ) ـ ناگفته نمونه تک فرزند بودن من هم کلی ماجرا داره  اگه زنده موندم تعریف خواهم کرد ...... داشتم می‏گفتم ..... می‏رفتیم بازار  .... یادمه سالی که قرار بود من به سن تکلیف برسم پدرم برام یه چادر رنگی خرید ..... خیلی ازش خوشم اومده بود ...... با وجود اینکه سالها از این قضیه می گذره ولی هنوز گلای اون چادر رو می تونم تو ذهنم مجسم کنم ....... یه جفت کفش پاشنه دارم برام خریده بود که وقتی با چادرم می‏پوشیدم و ادای مامانا رو در می آوردم  بابام کلی می خندید ......  یادش بخیر .......
هر سال چند روز مونده به  عید آماده می شدیم که بریم سفر ..... خونه عمه ام ..... من همش یه دونه عمه داشتم که چهل روز قبل از پدرم به رحمت خدا رفت .... خیلی سخته..... نمی خواستم ناراحتتون کنم نمی دونم چرا دلم با دستم راه نمیاد.؟؟؟
بگذریم ..... کجا بودم ....... هاااا خونه عمه ام...... خیلی خوش می گذشت مخصوصاً وقتی خیلی بچه بودیم چه شیطنت ها که نمی کردیم .... وااای خدا  یه بار با دختر عمه ام رفتیم خرید ،یه هندونه خریدیم ولی نرسیده به دم خونه زدیم زمین و چشتون روز بد نبینه هندونه ولو شد رو زمین و ما موندیم با دعوایی که باید خودمون رو براش آماده می کردیم ..... عمه ام وقتی اومد مارو با هندونه شکم پاره دید کلی منو ناز کشید و کلی دختر عمه ام و دعوا کرد

مساله که به این راحتی فصیله پیدا نکرد تازه اولش بود بچه های عمه ام که خدا حفظشون کنه خودشون به تنهایی یه ایلند اومدند و مارو وادار کردن همه هندونه رو بخوریم البته منو زیاد اذیت نکردند ولی دختر عمه بیچاره ام ....
...... درد دل زیاده و مجال کم ..... سه عیده که پدرم وعمه ام از پیش ما رفتند و هرسال این روزها دل من خیلی براشون تنگ می شه ..... بعضی وقتا می گم چی می شد ما بچه می موندیم و .......

***************
حاشیه1 :  اگه عزیزانمون از پیش ما رفتند و ما امیدی نداریم که اونها بر گردند.....یادمون باشه .... یادمون باشه که اونها چشم امیدشون به نیکی های ارسالی ماست در این روزای پایانی سال حتما زیارت قبور رو تو برنامه هامون بذاریم .

  حاشیه2: یادمون نره یه جایی تو همین کشور ما بچه هایی هستند که پدراشون برای شاد کردنشون در روز عید به کمک دوستانه ما نیاز دارند .........  
حاشیه 3: اگه دلتون خواست شادی ارواح اموات مسلمان یه صلوات بفرستین.


[ دوشنبه 86/12/20 ] [ 4:3 عصر ] [ ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

اگر روزی دلم گرفت ... یادم باشد که خدا با من است ... که فرشته‌ها برایم دعا می کنند ... که ستاره‌ها شب را برایم روشن خواهند کرد ...... یادم باشد که قاصدکی در راه است ... که بهار نزدیک است ... که فردا منتظرم می‌ماند ... که من راه رفتن می دانم و دویدن ... و جاده قدمهایم را شماره خواهند کرد... اگر روزی دلم گرفت یادم باشد ... که خدای من اینجاست همین نزدیکی‌ها...... و من ، تنها نیستم ...
امکانات وب


بازدید امروز: 6
بازدید دیروز: 19
کل بازدیدها: 115468