سفارش تبلیغ
پیشنهاد نام دامنه هاست ایران

کبو ترانه .... تا بام ملکوت
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

صداهای شهداء تو گوش ما هی می‏‏خونن         قافله داره میره حسینی ها جا نمونن
 زندگی بی شهداء برای ما جهنمه                   هرچی از هجر اونا گریه کنیم بازم کمه
 
****************

حجة الاسلام محمد جواد سامی می گوید:
بعد از عملیّات «محرم» قرار شد لشگر هفده علی بن ابی طالب (ع) خط را تحویل یکی از تیپ ها بدهد. عصر در مقر مهندسی رزمی نشسته بودم که شهید زین الدین با سر و رویی غبار آلود از موتور پیاده شد. توی مقرّ کسی جز من ایشان را نمی‏شناخت. پس از سلام و علیک کنارم نشست.
«خوب آقا مهدی چه عجب!»
«آمدم احوالتان را بپرسم.»
«از بزرگواری شما تعجّبی نیست؛ اما شما چرا آمدید، پیک می فرستادید من می آمدم.»
«آمدم کمی درد دل کنیم»
به قدر تهیّه چای منتظرش گذاشتم. بزرگوارانه پذیرفت.
از همه جا گفت از مشکلات خط، نیروهای گردان ها، تدارکات نیروها، شهادت بچه ها و ... می گفت: «قرار است خط را تحویل فلان تیپ بدهیم، می خواهم بچه های مهندسی را بفرستید برایشان خاکریز بزنند.»
«شما خودتان که تمام این مدت را بدون خاکریز سر کردید. چه اصراری دارید برای زد خاکریز؟»
«بچه های ما سرد و گرم چشیده اند و میدان دیده به کمبود ها و مشکلات واقفند. گردان جدید جوان است و کم تجربه. این هم اولین مأموریتشان است. نمی خواهم در اولین قدم سر خورده شوند...»
مانند پدری مهربان برای واحدی دیگر دل می سوزاند. گفتم: راستش بچه ها در محوّطه مشغول خداحافظی اند. همه کفش و کلاه کرده اند تا پس از چند ماه با تاریک شدن هوا راهی اهواز شوند. با رفتن اینها هم، به جز من و راننده، دیگر کسی اینجا نمی ماند.»
با شنیدن این حرف برق شادی در نگاهش درخشید، گفت: «با این حساب می شویم سه نفر! تو که از رانندگی بلدوزر من خبر داری.»
«حرفی نیست. اگر شما بفرمایید امشب سه دستگاه ماشین پای کار آماده می کنم.»
 این را گفتم و از او چند لحظه ای رخصت گرفتم. گفت: «من اینجا نشسته ام و کاری مهم تر از این دارم.»
رفتم سراغ بچه ها. آمدند. دور من و آقا مهدی حلقه زدند؛ همه با لباس های شخصی و ساکهای بسته و آماده. ابتدا آقا مهدی را خدمتشان معرفی کردم، سپس ماجرای خاکریز زدن را برای تیپ (...) بازگو نمودم. هنوز حرفم به آخر نرسیده بود که دیدم ساکها یکی پس از دیگری از روی دوش ها به پایین سر خورد. ناگهان بغض ها ترکید و صدای گریه بلند شد.
چیزی نگذشت که برگ های مرخصی یک به یک در پیش دیدگان ناباور ما پاره شد و شعار «ما اهل کوفه نیستیم» در فضا پیچید.
صبح که بدن مجروح تنی چند از آنان را از میدان آوردند، به سراغشان رفتم. به یکی گفتم: «شما که مرخص بودید، چرا ماندید؟!» گفت: «خدا می‏داند که انتظار شهادت داشتیم و این انگار ندای حسین (ع) بود که در اوج غربت، ما را به یاری خود خواند. ما افتخار می کنیم که در کنار چنین فرماند? فداکاری مجروح شده ایم...»
گریه امانم نداد. او می گفت و من از پس پرد? اشک فقط نگاهش می کردم.


**********************

 منبع: کتاب افلاکی خاکی
برگرفته از: وبلاگ زینت دین (مجموعه خاطراتی از سر لشکر پاسدار شهید مهدی زین الدین)


[ سه شنبه 86/12/14 ] [ 11:7 صبح ] [ ] [ نظرات () ]

عاشورا ...
 غروبی آرام ومحزون ......
 ...کاروان ، سرفراز ودل حزین برهودجی ازخون قدم می گذارد. کاروان حسین(ع)، با دلهایی ریش ازداغ لاله های آل طه درعبوراز نیزه شکسته ها ناباورانه عبوری تلخ را برای همیشه در یاد تاریخ به جا می گذارند.
صحرای کربلا در سکوتی تلخ فرورفته است وخورشید شرمگینانه ازعمل نابکاران غروب می کند.
یاران حسین (ع) هرکدام درگوشه ای ،خونین وسربلند ازانتخاب راه خود خفته اند.
این سوی دشت، گودال قتلگاه است وسری که گودال رابسان خورشید روشن کرده است....
وآن سوی مَشکی پاره که درحسرت لبان علی اصغر(ع) مانده است!!
این سوی دشت،چشمهایی دریده درقِبَل مطامع پست دنیوی بادستهایی خون آلود می خورند و میآشامند....
وآن سوی رقیه (س) درجستجوی پدر ازبی وفایی اهالی کوفه می نالد...
....
وزینب ...
مونس ویار برادر،سالارقافله حسینی(ع) وغمخوارهستی به جا مانده ازحسین(ع) استوارومحکم، مردانه وارایستاده است تا امتداد راه برادرباشد.
رسالت اوآغازمی شود؛رسالتی سنگین تر ازرسالت برادر. صحرای بلا را سراپا افتخارپشت سرمیگذارد تاصدای حسین راوتمامی کسانی که سخاوتمندانه سررا به مسلخ گاه عشق به حسین سپرده بودند ازحنجره غمینش به گوش تمام عالم برساند.
واومانده بود ...
مسیحای حسین(ع)ازحنجره ی خسته ازجورجلاد مسلکان زینب وزیدن گرفت:
«سپاس خداوند را که این همه کرامت واین همه عزت به خاندان ماعطا کرد:افتخارنبوت، افتخار شهادت ...»
«ما رأیت الا جمیلاً....»
«حمد وستایش از آن خدایی است که براولمان سعادت ومغفرت رقم زد وبر آخرمان شهادت ورحمت...»
« ....چه توقع وانتظاری هست از فرزندان آن جگرخواری که جگرپاکان رابه دندان کشید وگوشتش ازخون شهدا روئید؟!...»
...
وبه حقیقت کربلا درکربلا می ماند، اگرزینب نبود.
....
اربعین آمد و اشکــم زبصــرمی آید                    گوئیا زینب محزون زسفـرمی آید
بازدرکرببلا شیون وشینی برپاست                    کز اسیران ره شــام خبــرمی‏آید

وحال به دیداربرادرآمده از سفرشام آمده است ،او که لحظه ای تاب دوری روی برادرنداشت، اکنون خروارها خاک بین او ویار فاصله انداخته است.... ای کاش اشک اجازه سخن گفتن به او بدهد...
...... حسین جان صفحه خاطرات سینه ام مملوازگفتنیهای ناگفته است،اما نه دل حزینم دگریارای بازگو کردن دارد و نه تو را طاقت شنیدن...
ودگربارقامت بی سربرادر، سقای کنارعلقمه،خیمه های آتش زده،سرهای برنیزه ،دخترک گوشه خرابه شام و...چشمانش را به دریایی ازغم مبدل ساخت.


[ سه شنبه 86/12/7 ] [ 6:43 عصر ] [ ] [ نظرات () ]

چند روز بود که هوا سردشده بود برف و بارون پشت سرهم می اومد، وقتی سوار تاکسی شدم ،راننده داشت با یکی از مسافرین در باره اومدن بارون بحث می کرد، مثل اینکه اومدن بارون خیلی کلافه اش کرده بود.... از بی مسافری گله داشت و از لغزندگی جاده خلاصه از بر وفق مراد نبودن زندگی .... برعکس اون مسافر بارون رو نعمت خدا می دونست ومی گفت: شما کشاورز نبودی که درک کنی بارون چه نعمتیه اصلا تا حالا کسی رو دیدی که با اومدن بارون شادی تو صورتش سرازیر بشه ؟ اصلاً اگه تو الان زنده ای ازنعمت بارونه و... .... بحث ادامه داشت تا اون مسافر پیاده شد و مثل آبی که بریزی رو آتیش خود به خود بحث خوابید ودیگه راننده هم حرفی نزد یعنی حرفی نداشت که بزنه همه حرفا رو اون مسافر زده بود  ومن یادم اومد یه وقتی یه کتاب خوندم ... پند آموز ......
«... یه پیر مردی دو تا داماد داشت یکی خشت زن ودیگری کشاورز یه روزرفت خونه دختر بزرگه که شوهرش خشت زن بود..... از اوضاع مالیشون پرسید دخترش گفت : شوهرم تعداد خیلی زیادی خشت زده ،پدر جان دعا کن بارون نیاد تا هم وضع مالی ما بهتر بشه وهم زحمات شوهرم با بارون نره! .... پیرمرد بعد از چند روز رفت خونه دختر کوچیکه که شوهرش کشاورز بود ... از اوضاع اونا پرسید دخترش گفت : امسال شوهرم گندم زیادی کاشته پدر دعا کن امسال بارون زیادی بیاد  تا زمین ما بار بیاد! ...»
پیرمرد وقتی اومد بیرون سر به آسمون برد و گفت : خدایا به حق که خدایی ........ فقط تویی که می‏تونی دل هر دو را شاد کنی ....» 
.
.
.
.
.
حاشیه: «چند وقت پیش آقای کامران نجف زاده هم گفت: روزی که همه دستها برای اومدن بارون به آسمون بود خدا به فکر کودکی بود که فردا امتحان داشت و کفش هایش سوراخ بود.....»
  


[ شنبه 86/12/4 ] [ 12:2 عصر ] [ ] [ نظرات () ]

 

.....کاروان واردشام شد ...همه داشتن هلهله می کردند،کف می‏زدند،شادی می‏کردند، چون بگفته شیاطین زمان یه مشت خارجی وارد شهر شده بودن.....
بین این همه مردم که برای تماشا اومده بودند یه خانم با یه سبد نون وخرما جلو اومد و دست هرکدوم از بچه ها نون وخرما داد. حضرت زینب(س)این صحنه رو که دید لقمه ها را از دست بچه هاگرفت و دور انداخت وفرمود: صدقه برما حرومه. خانمی که این نانها را به بچه ها داده بودگفت: خانوم جان ایناصدقه نیست.... اینا نذریه!!!!
بی بی سوال کرد؟  چه نذری؟!!.......
گفت: من بچه بودم ، بیماری لاعلاجی گرفته بودم.  بابام منو برد خونه حضرت علی(ع) ....گفت: یا علی دخترم مریضه همه اطبا اونو جواب کردن.حضرت به یکی ازغلامان فرمود: برین حسینمو بیارین ...  امام حسین که بچه کوچکی بود اومد حضرت علی(ع) فرمود: حسین جان این دختر مریضه دستی رو سرش بکش.....آقادستی رو سرم کشید  به اذن خدا شفا پیدا کردم. ازاون روز نذر کردم برای سلامتی آقام حسین(ع) به اسیران وفقیران و در راه ماندگان کمک کنم........ دراین لحظه صدای گریه خانوم زینب(س) بلندشد: ام حبیبه این بچه هایی که داری نون و خرما بهشون میدی بچه های حسینن........ام حبیبه اون سری که رو نیزه ست سرحسینه.... من .......زینبم ........خواهرحسین.......

 نمی دونم ام حبیبه اینو شنید چه حالی شد ؟؟!!!  

ام حبیبه دیگه حسینی نیست که تو برای سلامتیش نذری بدی ....... سرحسین رو نیزه است ..... رو نیزه است ........... امون از دل زینب  .... ‏


[ دوشنبه 86/11/29 ] [ 6:31 عصر ] [ ] [ نظرات () ]

                                                

عبد الله بن مبارک می گوید: به قصد سفر حج بیت الله و زیارت قبر پیامبر (ص) به راه افتادم در بین راه با زنی سالخورده برخورد نمودم ....

 گفتم: السلام علیک ورحمه الله.
در پاسخم گفت: « سَلَامٌ قَوْلاً مِن رَّبٍّ رَّحِیمٍ »  از سوی پروردگار مهربان ، درود وتهنیت گفته می شود.
به او گفتم: اینجا چکار می کنی ؟
 گفت: « مَن یُضْلِلِ اللّهُ فَلاَ هَادِیَ لَهُ » خدا هر که را گمراه سازد ، هیچ راهنمائی نخواهد داشت.فهمیدم که او راهش را گم کرده است.
بنا براین از او پرسیدم به کجا می روی ؟

ادامه مطلب...

[ دوشنبه 86/11/29 ] [ 1:47 عصر ] [ ] [ نظرات () ]

پنج ، شش سال پیش بود که کتابی بر حسب اتفاق به دستم رسید با عنوان ملاقات با امام زمان (عج) که داستان تشرف یافتگان به محضر آسمانی یوسف زهرا در اون ذکر شده بود اینکه این کتاب چقدر ارتباط با آقامون رو قوی می کنه بماند!! .... فقط اینو بگم فکر کنم تا آقا نخواد خواندن این تشرفات هم محال می شه .... تو این کتاب یکی از تشرفات که مربوط میشه به حاج محمد علی فشندی تهرانی یکی از اخیار بزرگ دوران خودش خیلی منو تحت تاثیر قرار داد تموم دوستام این تشرف رو از زبان من شنیدن و من دوست دارم برای چندمین بار داستان این تشرف رو( تشرف حاج محمد علی فشندی تهرانی ) برای شما بگم ......
 حاج محمد علی تعریف کرده که :  یه سال به عنوان کمکی کاروان به حج رفته بودم، شب هشتم از مکه اومدم به عرفات تا مقدمات کار را فراهم کنم تا فردا شب وقتی حاجی ها همه باید در عرفات باشند از جهت چادر و وضع منزل نگران نباشند.
شرطه ای اومد و گفت: آقا چرا الان آمدی؟ کسی که اینجا نیست.
گفتم: اومدم مقدمات کار را برای حاجی ها آماده کنم.
شرطه گفت: پس امشب نباید بخوابی. گفتم: چرا؟ گفت: به خاطر اینکه ممکن است دزدی بیاید و دستبرد بزند.
گفتم: باشه و بعد از رفتن شرطه، تصمیم گرفتم، شب رو نخوابم. وضو گرفتم و مشغول نافله شدم.
بعد از نماز شب، یه حالی پیدا کردم و در همین حال بود که شخصی اومد درب چادر و منو به اسم صدا زد!
... حاج محمد علی
.... حاج محمد علی


ادامه مطلب...

[ یکشنبه 86/11/28 ] [ 4:4 عصر ] [ ] [ نظرات () ]

به یادش وبه یاریش
مدتهابود که دلم می خواست وبلاگی بزنم و ناگفته های دلم را در آن بیاورم... آنچه که می‏بینم ورنجم می دهد ولی به خاطر خیلی چیزا در خود می ریزم و .... ؟ اما یا وقتش را پیدا نمی‏کردم یا اینکه می‏ترسیدم از چه؟!
از اینکه نکنه خدای نکرده چیزی بنویسم که در آن دنیا بابت آن مواخذه شم نمی دونم شمایی که الان این مطلب را میخونین وبلاگی دارین یا نه ؟ اگه دارین نمی دونم به این موضوع فکر کردین .....؟؟!!!
به هر حال با توکل بر خدا و با توسل به مادر سادات شروع کردم به این امید که در این راه کمکم ‏نماید.... شاید من هم مانند خیلی از اهالی وبلاگ بتوانم برای دوستانی که پیدا می کنم ودوستانی که دارم مفید ومثمر ثمر باشم . ....
اگه بخواهم در باره خودم بگم حقیقتش رو بخواین خودم توش موندم هرچه به گذشته ام فکر می‏کنم چیزی امیدوار کننده وقابل بازگو نمی‏یابم ...... خدا به دادم برسه شب اول قبر وپیشگاه حضرتش ..........


[ سه شنبه 86/11/9 ] [ 5:43 عصر ] [ ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

اگر روزی دلم گرفت ... یادم باشد که خدا با من است ... که فرشته‌ها برایم دعا می کنند ... که ستاره‌ها شب را برایم روشن خواهند کرد ...... یادم باشد که قاصدکی در راه است ... که بهار نزدیک است ... که فردا منتظرم می‌ماند ... که من راه رفتن می دانم و دویدن ... و جاده قدمهایم را شماره خواهند کرد... اگر روزی دلم گرفت یادم باشد ... که خدای من اینجاست همین نزدیکی‌ها...... و من ، تنها نیستم ...
امکانات وب


بازدید امروز: 15
بازدید دیروز: 26
کل بازدیدها: 117547